|
سلام.....سلام...........امروز یه خبریه اگه گفتید؟ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 13:43 توسط متانت |
سلام سلام !!!!!!به دوستای خوبم ! یه لحظه" ممنون از اینکه فراموشم نمی کنین، ایشاا... جبران میکنم خب چی بگم؟ اول اینکه مثل همیشه زنده ام بعد اینکه درسا از سال قبل سنگین تر شده وباید بیشتر تلاش کنم جو مدرسه هم بدک نیست اما نه مثل پارسال! از دیروز هم که حالم بدبودسرمای شدیدی خوردم خلاصه اینکه در حال حاضر ناراحتم امافرصتی شد تا بیام نت . امتحان ریاضیمو چکار کنم تا حالا از این امتحانا نداده بودم خلاصه اومدم تا درد دل کنم و از خاطراتم بگم و اینکه زنده ام (آهنگ وبم با حاله نه؟؟؟؟خیلی دوسش دارم. به درد من عاشق میخوره برام دعا کنید دوستون دارم + نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 18:56 توسط متانت |
سلام دوستای ببخشید دیر میگم،اما عید فطر رو به همتون تبریک میگم. خب دیگه ما داریم میریم.نه برای همیشه ها... امروز با یکی از بچه ها رفتیم مدرسه کلاسامونو یکی کردیم،اما نه با (م)!اونکه رفت و رفت و رفت........بدون اینکه بگه چرا؟! اما حتما علت مهمی بوده که اینجوری رفت! به قول خودش عشق باید دو طرفه باشه.منم همیشه میگم اگه عشق یه طرفه بود اونی که عاشقه نباید معشوقش رو مجبور کنه که دوستش داشته باشه و علاقه هر کس به کسی دیگه به خودش مربوطه.پس دیگه ما کاری با هم نداریم..... هر وقت در اوج ناراحتی هم باشم کسی رو نفرین نمیکنم حتی نمیگم که کسی باهاش اون برخوردی رو بکنه که اون با من کرد .فقط میگم با هر کی که هست خوش باشه و عاشقش،،اما نه اون عشقی که برای من ازش میگفت!!!!!! و دل کسی رو حتی اگه بزرگترین گناه رو کرده بود نشکنه. امیدوارم هیچ وقت توی مدرسه چشم تو چشم نشیم که اونوقت................ نمیدونم میاد وبمو بخونه یانه.امایه چیزی رو براش مینویسم تا راحتر حرف دلمو بفهمه" .......................................................................................................................................... بهش بگین بی خبرم،بپرسید عشقمون چی شد؟ چشم سیاش،طرز نگاش،حجب و حیاش مال کی شد؟ اونی که تازه اومد و توی دلم خاطره شد، بهش بگین با رفتنش کار دلم یکسره شد ... پر زد و رفت حتی برام خط و نشونم نکشید، رفت و نشست رو شونه ی اونکه به فکرم نرسید!.. بهش بگین همین روزا توی دلم می کشمش خدا نیاره اون روزو بیفته چشمم تو چشش دیوونه بود اما منم دیوونه تر از عشق اون قلبمو زد به نامشو پر زد و رفت از آشیون بهش بگین بی خبرم بپرسید عشقمون چی شد؟ عاشقی کار تو نبود،من عاشقت بود و بس! همه احساس منو،کشتی گلم پای هوس.اما هنوز دوستت دارم به جون اونکه دوست داریش وقتیکه اسم تو میاد زنده میشم نفس نفس!................... .............................................................................................................. برام دعا کنید.دوستتون دارم + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 18:24 توسط متانت |
سلام دوستای گلم خوبید؟ راستی نماز روزه هاتون قبول باشه خب خداروشکر کلاس هامون پنجشنبه تموم شدولی خیلی خسته شدیم از شنبه که رفتیم کلاس دیگه هرروزش راتاپنج شنبه کلاس بودیم اونم چی؟از ساعت چهاروپنج تاهشت و اینا.خلاصه همش امتحان داشتیم و سرمون شلوغ بود. دیگه تموم شد.آره دیگه من و (م)دیگه همدیگه رو نمی بینیم حالا شاید توی مدرسه چشم تو چشم هم بشیم (چیزی که من ازش می ترسم)اما دیگه به عنوان دوتا دوست کنار هم فرار نمی گیریم! روزای اخر برخوردش بدتر شده بود اما منم دیگه اذیتش نمیکردم،بهش دست نمی دادم،خداحافظی نمیکردم،تا وقتی هم که خودش نمی خواست بهش سلام نمی دادم(همون چیزایی که توی این مدت دوست داشت اتفاق بیفته) اتفاقا همین الان داشتم چندتا از نوشته هاش روکه برام مونده میخوندم. همیشه بعداز خوندن اونا آه میکشم آهی که وجودم رو به آتیش میکشه. خواستم به حرف خاله رویام هم گوش بدم و بهش بگم وبم رو بخونه اما نتونستم، سنگینی نگاهش بهم این اجازه رو نداد.آخه اگه براش هنوزم مهم باشم که(بعید میدونم) آدرس وبم رو توی مدرسه ها بهش دادم.نمیدونم چرا،شایدم این حس مثل حس های دیگه غلط باشه،اما فکر کنم تا حالا سری به اینجا زده!امیدوارم......... راستی یه اتفاق نمیدونم بگم خوب یا بد" ولی فکرکنم بد" اگه اشتباه نکنم دوشنبه بود و سر کلاس بودیم قبل از اینکه استادمون بیاد گوشی من دست دوست (م)بود،همونی که توی آپ های قبلی گفته بودم دختر خوبیه و خیلی باحال،و داشت عکس ها رو می دید،(م) هم رو به روی ما بود.خلاصه رسید به عکس (م) و اسم اون عکسو گذاشته بودم" عشقم،(م)جونم! اونم دیوونه بازی در آورد و گفت به به!.................. عکس (م)روببین!و بهش گفت" نگاه کن عکست توی گوشیش هست تازه نوشته عشقم!!!!!!!!! اونم خودش رو زد به اون راه و هیچی نگفت!منم حالا سر گرفتن گوشیم از دست اون دگیر شده بودم و هیچی دیگه سوتی دادم!!!!!! قبلش هم (م)اومد و بهش گفت "بیا پیش من وبروبچ بشین. آخه اون اومده بود پیش من نشسته بود و منم برای اینکه (م)از وجود من ناراحت نباشه پیششون نمی نشستم،خلاصه دوست (م)گفت میخواد پیش من باشه تا تنها نباشم. (م)گفت" خودش دوست داره پیش ما نباشه(من روگفت)! بعد دوستش به من گفت" تودوست داری ما پیش هم نباشیم یعنی دوست داری (م)پیشت نباشه؟؟گفتم" نمیدونم هر جور خودش راحته برای من فرقی نمیکنه!یکدفعه دوستش به (م)گفت "باور کن الان چشمک زد ! دلم براش خیلی خیلی خیلی تنگ شده شاید بگید که ما چندروز پیش همدیگه رو دیدیم !نه !!از اون لحاظ دلم براش تنگ شده.دوست دارم با هم باشیم و دلم برای اون (م)سابق تنگ شده به هر حال همیشه منتظرش میمونم و امیدوارم یه روزی برگرده و اگه هم که یه روزی وبم رو خوند و نظرش عوض شد برگرده و بدونه هیچ وقت فراموشش نمی کنم و منتظرش هستم. دلم گرفته خیلی هم گرفته..... امیدوارم یه شب که مثل شبای دیگه به یاداون میخوابم صبحش بفهم که نظرش عوض شده و برای یه بارم که شده جواب این عاشق دل شکسته روبده . و مثل همیشه بهش میگم (م)ی عزیزم" چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و گل من باغچه ی نو مبارک!.... چه قدر سخته................... امیدوام مثل همیشه کمکم کنید.منتظر نظراتتون هستم. مرسی از همتون + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 16:58 توسط متانت |
سلام به همه ی دوستای گل خودم دوستای با حال امروز شنبه اولین روز ماه رمضان ماه مهمانی خدا و ماه خیر و برکته. این ماه رو به همه ی دوستان گل تبریک میگم و امیدوارم که روزه ها و حاجت های همه تون در این ماه قبول و براورده بشه و بعدشم این بنده ی حقیر!!! والا چی بگم شما که غریبه نیستید من یه مدتی با خودم قهر کرده بودم یه قهر حسابی! علت نیومدنم بعداز قهر با خودم این بود که از اواخر تیر اپ نکرده بدم و تعطیلات هم از نظر من کم کمک داره تموم میشه گفتم تا وقت دارم از این معشوق گلم بنویسم از طرفی هم میخواستم دوستای گل با وفای باحال رو که واقعا نمیدونم چی بگم که شایسته شون باشه و چه جوری ازشون تشکر کنم (صبر کنید عرق شرم رو پاک کنم! و همین جا رسما اعلام کنم که درسته من نبودم ،اما زنده ام!!!!!!!!!! به خدا زنده ام باور نمیکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه دیدیم فعلا که این معشوق ما کار مهمی در مورد دوستی مون نمکنه به جز بی توجهی!گفتم بیام یه خوش و بشی بکنم دیگه! حالا فهمیدید چرا نبودم؟ فهمیدید؟ خداییش فهمیدید(الان همه میگن اره بابا فهمیدیم بسه دیگه!؟) پس دیگه نمیپرسم فهمیدید یا نه؟چون فهمیدید!!!!!!!! خب از کجا بگم؟اهان فهمیدم" چند روز پیش وقتی کلاس تعطیل شد من و چند تا از بروبچ موندیم تا یه امتحان کو چولو بدیم. هم میزی (م)(البته هم میزی که میگم مال موقع مدرسه هاست نه الان)اومد و گفت زود امتخانتو بده بهم زنگ زدن میخوام برم خونه ی عمه ام. منم گفتم خب شما برید و اونا هم رفتند اتفاقا من شب قبلش به بابام گفته بودم بره اموزش و پرورش تا ببینه توی ازمون نمونه قبول شدم یا نه؟خلاصه بابام بعداز ظهر که اومد گفت من که رفتم دیدم دو تا دوستات هم اومدند اونجا تا نتایج رو ببینن!؟ من شکه شده بودم اخه این چه طرز دو دره کردنه؟به این میگن پیچوندن؟من که با اون اصلا دیگه حالم بد میشه حرف بزنم چون از ادمایی که فکر میکنند خیلی میفهمن در حالی که ...........نمیفهمند حالم بد میشه،اما یکی نیست به این معشوق من بگه عزیزم این راه های پیچوندن قدیمی شده منم اگه به روی هر دوتون نمیارم برای اینه که از این کارا خنده ام میگیره حالا اون روز هیچی ،امروز که وقتی سوار اتوبوس شدم دیدم اون هم میزی(م)نشسته با هاش حرف زدم اما اون به هر طریقی میخواست بهم بفهمونه که (م)اونو بیشتر از من دوست داره وهمش کنایه میزد! وقتی هم رفتیم توی کلاس خنده ی اونا کلاس رو گرفته بود منم از خنده های معشوقم لذت میبردم و حتی گاهی اوقات از خنده ی اون خنده ام میگرفت.ولی از خنده ی هم میزیش که داشت از شدت جو میمرد نفرت داشتم.امروز احساس میکردم با اون برخوردشون دارن من رو تحقیر میکنن حالا دوست دارم این چند جلسه هم زودتر بگذره تا شاید این کارا و عذابها رو فراموش کنم،(م)هم اگه اهل برگشتن باشه (که بعید میدونم)،بعد از اینم فرصت واسه ی برگشتن داره اگه هم نخواد با هم باشیم با ندیدن همدیگه هیچی تغییر نمیکنه فقط من عاشق دلم براش تنگ میشه همین! داشتم میگفتم خلاصه امروز تا یه جاهایی با هم رفتیم بعد (م)با هم میزیش یه کم جلوتر رفت و یه چیزایی بهش گفت بعد هم میزیش هم که همیشه توی اتوبوس دوتامون هم مسیر بودیم گفت بچه ها من میخوام از این طرف برم (م)گفت جدا؟منم میخوام از اینجا برم خلاصه همه با هم هم مسیر شدن به جز من !و منم خداحافظی کردم و اومدم خونه و تا لباس ها مو عوض کردم اومدم نت.خلاصه این بار هم به طرز خنده دار و بچگانه ای خواستن منو بپیچونن! یکی نیست به اینا بگه وقتی برای من مهم نیست که کجا میرید چرا به خودتون زحمت می دید و برنامه ریزی میکنید واسه پیچوندن؟ نمیدونم (م)با این کاراش چیو میخواد ثابت کنه؟یابا تحقیر من انتقام چی رو ازم بگیره؟ ای خدا کجای دنیاادمارو بدون اینکه جرمشون رو بهشون بگن مجازات میکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حتی اگه بزرگترین مجرم دنیا هم باشه موقع اعدام بهش میگن چرا باهاش این جوری کردن یا لا اقل جرمش چیه؟ حالا من اون مجرم خیلی سابق دار، پس چرا جرمم رو نمیگه و راحتم کنه؟ حالا جدا از همه ی این حرفا امیدوارم ودعا میکنم که اگه قسمت هست من و (م)دوباره با هم باشیم و خدا این بار هم اگه واقعا گناه از منه من رو ببخشه و کمک کنه که بهش برسم و یه بار دیگه طعم با (م) بودن رو بچشم و اگه خدایی نکرده قسمت نیست امیدوارم این عشق برای همیشه توی قلبم بمونه و (م)هم دوستای خیلی خوبی داشته باشه و هیچ وقت کسی باهاش اون کاری رو که اون با من کرد رو باهاش نکنه و همیشه لبش خندان باشه راستی تا چند روز دیگه باید بریم مدرسه و هر کس با هرکی که میخواد باشه رو بگه تا مدیر توی یه کلاس بذارشون. فقط یه چیزدیگه" کاش میدانستم چشمانت چه زمان خواهد یافت ، که "نگاه ، زاده علاقه است" . . . امیدوارم مثل همیشه با نظر های خوب شما دوستای گل بهترین راه رو انتخاب کنم.راستی موقع افطار و سحرما رو هم فراموش نکنید وهنوز هم"............................................................................................... + نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 19:16 توسط متانت |
سلام امروز چهارشنبه است.من و (م)و هم میزیش و دوست(م)که خیلی دخترخوب وباحالیه ودختر دایی همین دختر باحال،با هم میریم کلاس زبان. اما دیگه همه چیز بین من و(م)تموم شده،رابطه مون شده مثل دوتا غریبه که هیچ علاقه ای به هم ندارند درواقع(م)خودش این کار رو کرد نمیدونم چرا؟ دیگه اون صمیمیت گذشته رو نداره،دیگه توی نگاهش هیچ عشقی نمیبینم،ازاون قول و قرار ها خبری نیست .!انگار همه ی این چیزا یه خواب بوده که فقط واسه دل خوشی بوده به هر حال من پای اون عشقی که گفتم و اون معشوقم هستم حتی اگه وضع از اینی که هست بدتر بشه! امروز که باهم از آموزشگاه اومدیم بیرون،( طبق معمول که هرروز یه نفر بقیه رومهمون میکنه)خواستم بستنی بخرم اما (م)گفت برای من نخر! خلاصه گفت نگیر.گفتم چرا؟گفت چون چه چسبیده به را اصلا از این که به عشق دیدن (م)کلاس رفتم پشیمونم،ازاین که به هیچ چیزی در این مورد اهمیت نمیده ناراحتم،از این که....................................... خودش یه شعری برام توی دفتر خاطراتم نوشته" ای خدااین عشق چیه؟واقعا سرانجام عشق همین چیزیه که الان بین ما داره اتفاق می افته ؟ای خدا آخر همه ی عشق ها جداییه؟اونم جداییه قلب هاشون؟آخر همه عشق ها بی توجهی به همه ی اون چیزاییه که بین دونفر اتفاق افتاده؟ای خدا واقعا میشه یه روزی آدما به اندازه۱۸۰ درجه تغییر کنن؟اما امیدوارم خدااین عشق رو همیشه هم درقلب من وهم در قلب اون نگه داره! ............................................................................................................... نمی گویم كنارم بنشین
...............................................................................................................
راستی نظر شماچیه؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 19:38 توسط متانت |
سلام امروز تعطیله وروز تولد امام علی این روز رو به همه دوستان تبریک میگم. گم شدن و فراموش کردن سخت نیست،چاره اش چشم بستن است روی آنچه باید. وضع آنقدر خراب شده که حالا من وتو می توانیم با چشم های باز هم گم بشویم. پیداشدن کارسختی است.پیدا شدن در این روزگار،،یعنی خلاف جهت آب شنا کردن.... ما در زندگی روزمره آنقدر به تکرار افتاده ایم که امیدواری بی معنا شده است...!!! و کار ماو شاید فقط من شده است ناامیدی...ناامیدی...نا امیدی... + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 19:51 توسط متانت |
اگه دستم به جدایی برسه ،اونو ازخاطره ها خط می زنم از دل تنگ تموم آدما، از شب و روز خدا خط میزنم اگه دستم برسه یه اسمون، با ستاره ها قیامت می کنم نمیذارم کسی عاشق نباشه، ماهو بین همه قسمت میکنم وقتی گاهی من و دل تنها میشیم ،حرفای نگفتنی رو میشه دید میشه تو سکوت بین حادثات، خیلی از ندیدنی هارو شنید... قصه ی جدایی ما آدما،،قصه ی دوری ماست از خودمون ،دوری من وتو از لحظه ی عشق ..، قصه ی سادگی گمشده مون Z...........M + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 18:11 توسط متانت |
یه نفرمیگه "فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست " اما من وابسته شدم وحالا دلتنگی را به معنای واقعی حس میکنم،دیگرهیچ وقت به هیچ کس وابسته نمی شوم تا درد دوری اش مرا(مثل(م))به اتش نکشد...!البته وابستگی من به دیگری (به جز (م))غیرممکن است...غیر ممکن...... + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 15:0 توسط متانت |
آرامگاه حقیقی ما در خاک نیست در سینه کسانیست که فراموشمان نمیکنند.... + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 14:8 توسط متانت |
|
| |||||